۲۳۳ روز دیگه قراره یکی بیاد تو زندگیم که شاید خیلی چیزارو عوض کنه شایدم نه!
+ فعلا همین.
++ ما خوب و خوشحالیم ولی زیاد حوصله همدیگه رو نداریم! حوصله خودمونم نداریم..
+++ این نیز بگذرد، نه؟!
چقد دلم تنگ شده برا اینجا
دلم گریه می خواد!
دلم دفتر خاطرات می خواد!
دلم عشق می خواد!
دلم خسته اس از کنایه
از حرفای نیش دار
از بی اصالتی
از تو
از حرفات
کارات
از خودم
حرفام
فکرام
کارام
احساساتم
از همه چی
دلتنگم
دلتنگتم
دلم تو رو می خواد
ورژن مهربون و خوشحال و عاشقت رو البته!
نمیدونم چرا به اینجا رسیدم...
+ شما که فک می کنی همه چی رو می دونی و فقط شمایی که همه چی رو واقعا می فهمی و امثال من تو زندگی سگیمون داریم دست و پا میزنیم بدون اینکه از بعد متعالی وجودمون با خبر باشیم و ....کامنت نذاری سنگین تری! او کی؟!
++ مطمئنم که «+» رو کارما به خودش نمیگیره، مگه نه؟!
+++ شما هم اگه مادر شوهرت تو تختت پیش شوهرت می خوابید و شما هم مجبور بودی همونجا رو زمین بخوابی(نه حتی تو یه اتاق دیگه!) همه این افکار مهم و به درد بخورت رو یادت می رف...
دروغ گفتم، اگه هزار بار هم بخوام زندگی کنم بازم تو رو انتخاب می کنم! نمی دونم دلیلش واقعا اینه که ارزشش رو داری یا اینکه فقط مازوخیسم دارم! به هر حال، با هیچی عوضت نمی کنم. به هیچ قیمتی هم حاضر نیستم از دست بدمت! با این که بعضی وقتا واقعا دلم می خواد هیچ وقت نمی دیدمت!
![]()
با اومدنت منو تنهاتر از قبل کردی ...دلم می خواد بهت فحش بدم...دلم می خواد بزنمت، محکم! تو با این اعتماد به نفس کاذبت داری خفه ام می کنی...برو کنار، برو گم شو....یه جورایی ازت بدم میاد...حتی فکر مرگت با اینکه در کمتر از ثانیه به گریه ام می اندازد ولی باعث می شه یه کورسوی امیدی تو دلم روشن بشه...تو با من چی کار کردی؟ اصلا همینی که هس، تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن...قهرت گرچه ناخوشاینده ولی به هیچ عنوان یه فاجعه نیست...جدایی هم هر چی که باشه از یه زندگی متشنج بدتر نیس. زندگی که توش برای سرما خوردن هم محاکمه می شم و البته محکوم! زندگی که انقدر کوته فکری و تنگ نظری توش هس که حتی شرمم می شه با کسی در موردش درد دل کنم...اصلا چرا تو همش باید گه کاری کنی و من ماس مالی؟ از وقتی تو اومدی به اندازه تمام لحظات با هم بودنمون دروغ گفتم به این و اون ...بابا، خسته شدم...چرا نمی خوای بفهمی؟ چرا بزرگ نمی شی؟ کی قراره مثه آدم زندگی کنیم؟ کی قراره خودمون باشیم؟....دوس ندارم به خاطر کم ظرفیتی تو مجبور باشم کنترل شده بهت محبت کنم، می فهمی؟...
این بود حمایتت؟ دروغگو. بد. بی لیاقت...
آخه من به چی دلمو خوش کنم وقتی تو بهترین روزامون هم کنایه و متلک و تهدید بارم می کنی؟ مگه من چه گناهی کردم که قبولت کردم؟ مگه من گفتم بیاین سراغ من که حالا منتشو سرم می ذارین...
یه جوری باش که بتونم بهت افتخار کنم.لطفا
بدم میاد ازین اخلاقات
شاعر می گه: خودپسندی جان من برهان نادانی بود
چرا فکر می کنی بودنت برای من می تونه جای تموم چیزا و کسایی رو که دوس دارم پر کنه؟ چرا نمیدونی جایگاه هر کسی کجاس؟
میشه بری گم شی لطفا؟
دلم برات تنگ میشه ولی از ترس زخم زبونات حتی دلم نمی خواد تلفنی باهات صحبت کنم؟
اینقدر خاله زنک نباش لطفا
پست هایی که هیچوقت قرار نیس پست بشن...
بدبختی یعنی این! حتی فکر این که یه غریبه بدونه که تو ، خوب من، اینقد بدی عذابم می ده و نمیذاره حتی اینجا هم خرابت کنم....
کی می خوای بفهمی که نباید به کسی توهین کنی.نه به خاطر اون بلکه به خاطر احترامی که باید برای خودت قائل باشی و نیستی...
متاسفم....واقعا متاسفم....اگه یه بار دیگه بخوام زندگی کنم محاله تو رو انتخاب کنم
ببخش
..........................................................................
.
امروز تقریبا از اون روزایی بود که من دوس دارم !!
too tired to go on like this
?u understand it, right
برا اینکه خیلی چیزا ازت یاد گرفتم
یعنی باعث شدی چیزایی رو تو خودم کشف کنم که قبلا فکر می کردم نداشتمشون
مثه حسادت، مثه ترس، مثه ضعف، مثه دروغ، مثه تظاهر، مثه کینه، مثه بیرحمی، مثه تنگ چشمی و ...
واقعا گیج شدم، نمیدونم حالا عوض شدم یا همینجوری بودم و خبر نداشتم!
یه سوال! به نظرت واقعا دوست دارم یا فقط بهت وابسته شدم؟
امیدوارم جواب همونی باشه که تو فکر می کنی! چون من دیگه مطمئن نیستم! متاسفم ولی تقصیر خودته...
میدونی حاضرم جونمو برات بدم ولی اگه راه فراری داشتم شاید یه لحظه هم باهات نمیموندم! خسته ام ازین همه تناقض تو احساسات
خسته ام ازینکه خودم نیستم
خسته ام ازین که همیشه باید حواسم جمع باشه
خسته ام ازین که حق اشتباه ندارم
خسته ام ازین که حق خستگی هم ندارم
خیلی خسته ام
کاش می فهمیدی بعضی وقتا بهترین کاری که می تونی برام بکنی اینه که بذاری آروم تو بغلت گریه کنم به خاطر هیچ! (و از تعجب شاخ درنیاری!) و سرزنشم نکنی...
باید بگم حتی فکر نمی کردم اینهمه قدرنشناس باشم! ۹۰٪ احساس بدی که نسبت بهت دارم شاید به خاطر کمتر از ۱٪ حرفا و رفتارات باشه!... آخه چرا باید ۹۹٪ وجودت که خوبیه رو ندید بگیرم و تمرکز کنم رو اون ۱٪ بدی ؟!
ببخش خوب من ولی یه چیزایی دست خود آدم نیس....
می دونی چی نگرانم می کنه؟ بعضی وقتا فک میکنم نکنه تو هم همین احساس رو نسبت به من داری و از رو اجبار داری ادامه میدی... ولی تا جایی که میشناسمت میدونم که احتمالش خیلی کمه، تو آدمی نیستی که یه همچین تحملی از خودش نشون بده! و این یه کم خیالمو راحت می کنه....کاش می تونستم بدون این که چیزی خراب بشه ازت بپرسم که تو هم این احساس رو داری یا نه؟ و ازت خواهش کنم اگه از رو اجبار داری ادامه میدی همینجا تمومش کنیم؟
حیف...
+دوست دارم!