اینجا مردمانی هستند که نمی اندیشند و هستند!
+رنه رو که می شناسی؟!
گل گفتی آقای فاحشه!
کجای این شب باید سوخت ، که صدای ضجه ات را کسی به تمسخر نگیرد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کم کم دارم مطمئن می شم که هیچ عاطفه ای تو وجودم نیس! البته احساس هست ولی عاطفه نه!(حالا پیدا کن پرتقال فروش را!)
+ به نظرتو این خیلی بده؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه که بودم هر وقت می خواستم ببینم کسی رو دوس دارم یا نه؟ مرگش رو پیش خودم تجسم می کردم! اون وقت هر اندازه ای که از مرگش ناراحت می شدم یعنی همونقدر دوسش داشتم!!!
+ راستی آدما تا چند سالگی بچه ان؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدونم چرا وقتی حالم گرفته اس همش flash back میزنم به دوران بچگیم و حالم گرفته تر می شه! و این چرخه دوباره و دوباره تکرار می شه!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این روزا همه جا دارن نماز بارون می خونن ملت...
راستشو بگو ! تو هم برای چشای من نماز بارون خوندی؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان ذهنم خیلی آشفته تر از این نوشته هاس!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا وقتی باید حرف بزنم( و حتی حرفای خیلی گنده ای هم برای گفتن دارم !) لالمونی می گیرم؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محرمانه!
خیلی بهت احتیاج دارم،خیلی...پس لطفا راه دیگه ای برای اینکه چیزایی رو که نمی فهمم بهم بفهمونی پیدا کن..خب؟!
اما
به هر جا مي روي بي من
به هرجا آشيان کردي
سکوت سنگ فرش يادها را يک زمان بشکن
بياد آور تومردي را
که در اعماق چشمان بلورينت
تمام هستيش را جستجو ميکرد
تو فردا از ديارم کوچ خواهي کرد
ولي هرگز تو دراين سفر تنها نخواهي بود
دلم اين کولي غمگين به همراهت سفر را تاابد آغاز خواهد کرد
تو اين ديوانه را تا شهر هاي دور خواهي برد
تو فردا کوچ خواهي کرد
ولي تو... هرگز.... تو تنها نيستي
تو احساس مرا باخويش خواهي برد
تو با اين کوچ نا هنگام
تمامي وجودم را درون کوچه هاي نيستي
برباد خواهي داد
ومن
اين شاعر ديوانه
در تنهائيم
آواره خواهم ماند
تو فردا ميروي
اما
بگومن
بي تو
بي احساس
بي انديشه فردا
چگونه ميتوانم ماند
چگونه ميتوانم زيست؟؟؟؟
+ میگما من چقدر دوست شاعر داشتم و نمی دونستم!!!
+ شعر برای من نبود!
+ رنگ جیغش هم سلیقه شاعره، به من هیچ ربطی نداره!
و من؛
اعدامی که تنها جلادش راز بی گناهی می داند
...
برده ای که برده فروشش امن ترین پناه است
...
یا...
پ.ن : فاتیما جان تو کامنتای پست قبلی یه چیزی برات نوشتم!...امیدوارم ببخشی منو...می بینمت!
چقدر قشنگ گفتی آقای مدیری!من اشتباهی بودم...من از اولش اشتباهی بودم...
به طرز غریبی احساس می کنم منم اشتباهیم!
کلاغی هم نشسته بر بازوانت در پاییز ؟
یا همچنان خشکیده بر جایی مترسک؟
...یادم هست
پاییز
تنها در زمین نشسته بودی
و آسمان تا سر تو پایین آمده بود
شاید قامت تو سنگینی حجم آسمان را تحمل می کرد
تا به زمین نرسد
و پشته ی ابر
خاک خشک را فرو نبلعد...
+شعر برای من بود!
فک می کنی
چند سالچقدر طول بکشه که پدر و مادرای جامعهء ما بفهمن که وظیفه شون آماده کردن بچه ها برا زندگی تو همین دنیای نا امنه نه امن کردن دنیا یا ساختن یه دنیای امن براشون؟؟؟
چقدر خوبی وقتی برا مردم حرف می زنی...چقدر دوستت دارم وقتی از دور تماشات می کنم....
میشه دور بمونی؟ ... میشه خوب بمونی؟
مسلماً نه!!!